آراد نازدانه ی ما آراد نازدانه ی ما ، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 21 روز سن داره
عشق میان من و همسرم عشق میان من و همسرم ، تا این لحظه: 18 سال و 6 ماه و 11 روز سن داره
نيكان گليِ مانيكان گليِ ما، تا این لحظه: 8 سال و 28 روز سن داره

پسرانم آراد و نیکان

تا بماند به یادگار برای روزهای نوجوانی و جوانی عزیزانم از روزهایی که با عشق قد کشیدید و تک تک سلول های وجودمان رو لبریز از عطر خوش زندگی کردید

جمعه 30/3/93

سلام و درود فراوان به همه ی دوستای مهربون و عزیز خودم که من رو همیشه شرمنده میکنن. و یک سلام گرم گرم به گل پسری خودم آراد خان کوچولوی مامان. از اونجایی که مادر مهربان پنجشنبه و جمعه رو در خدمت پسر و همسر به سر میبره و ایشون هم اصلا دریغ نمیکنن و تا جایی که میشه از وجود مادر استفاده میکنن جمعه صبح وقتی مادر از جا برخاست شروع کرد به آماده کردن ناهار و مرتب کردن خانه. از شما چه پنهان وقتی مشغول بودیم بویی تند به مشاممان رسید و دیدیم ای دل غافل ناهارمان به هوا رفت و سوخت و ساعت دوازده ظهر و ما بی خوراک و.......... البته همسر مهربان لطف بسیار کردند و ما را به رستوران بیرون منزل دعوت نمودند. بماند که آراد خان تمام زیر میز روی میز ا...
31 خرداد 1393

دیشب 27/3/93

سلام به همه ی دوستای گلم و پسر ناز خودم آراد خان این روزا احوالاتم یه کمی سر درگم است  و از شما چه پنهون  وقت اندک برای سر زدن به وبلاک آقا پسری. دیروز غروب طبق معمول بعد از اینکه از خونه مامانی راهی خونه خودمون شدیم قرار بر این شد که آقا آراد یه استراحت کوچیکی بکنند و ما هم یه کمی به کارهای عقب افتاده مان برسیم. اما اما اما مشغول خواب کردن پسر بودیم که ناگاه چشمان خودمان نیز سنگین شد و خوابیدیم. تقریبا یک ساعت بعد بیدار شدیم و مشغول تهیه شام و رسیدگی به اوضاع منزل و همسر مهربان گشتیم و بعد از آماده سازی شام پسرمان از خواب همی بیدار شدند و شیطنت ها را از سر گرفتند.  اول از همه سرغ میز...
28 خرداد 1393

آخر هفته و سفر به شمال

آخر هفته قبل بخاطر موضوعی که پیش اومد مجبور شدیم بریم شمال تا هم گشت و گذاری باشه و هم انجام تکلیف چهارشنبه حدود ساعت 5:30 بود که از خونه راه افتادیم البته به اتفاق خانواده همسر مهربان(عمه خانوم آراد و خانواده). طبق معمول کرج و ترافیک تقریبا یه دو ساعتی تو ترافیک بودیم ولی بعد که راه باز شد راهی شدیم و ساعت 10 بود که رسیدیم به مقصد. پسر گل مامان هم همیشه اول راه شارژه و بازی میکنه و کلا خوشحال ازاینکه با مامان و باباش هست ولی یه کم که میریم خسته میشه و شروع میکنه به اذیت کردن و نق نق. ایندفعه هم همینجوری بود یه کم شیر خورد بعد هم خوابید و دیگه نزدیک خونه عزیز که رسیدیم از خواب بیدار شد. اونجا هم که اوضاع بر وفق م...
24 خرداد 1393

درحکایت آتلیه بردن گل پسری

دیروز غروب آراد خان ما ساعت 5 وقت آتلیه داشت و چون بعد از ظهر هوا دوباره یه کمی بادی بود از ترس طوفان تصمیم بر آن شد تا نبریمش و وقت آتلیه رو تغییر بدیم به یه روز دیگه اما از اونجایی که همسر مهربان دیروز رو به سختی مرخصی گرفته بودند و از باد آنچنانی هم خبری نبود ساعت چهار بود که از خونه را فتادیم و قبل از ساعت پنج برخلاف ترافیک سنگین همت به مقصد رسیدیم. خدا رو شکر قبل از ما هم کسی نبود و به محض ورود مشغول شدیم به آماده کردن گل پسری برای عکس گرفتن. اما چه بگویم از آقا آراد با اینکه پسرم خیلی آقا بود و اصلا ما و خانوم عکاس مهربون رو اذیت نکرد ولی هر تلاشی که کردیم تا آراد خان لبخندی بر لبانش جاری شود نشد...
19 خرداد 1393

دیشب 17/3/93

دیروز طبق عادت معمول از سرکار اومدم خونه مامانی تا با آقا پسری بریم خونه ولی وقتی رسیدم اونجا دیدم مامانی حسابی مشغوله من هم مثلا رفتم تا بهش کمک کنم. امان از دست آقا آرادم که تا منو دید بهم چسبید و هرکاری میکردم ولم نمیکرد و شروع کرد به شیر خوردن بعد از اینکه شیرش رو کامل خورد هم خوابید و من رفتم مشغول کمک کردن به مامانی آخر شب هم ساعت 10:30 بود که رفتیم خونه ی خودمون و تا بخوابیم ساعت 11:30 بود ولی چه خوابی که فکر کنم آراد خان مامان تا ساعت دو صبح داشت شیر میخورد تا میذاشتمش کنار  شروع میکرد گریه کردن. خیلی حس بدی بود حسابی کلافه شده بودم. فکر کنم ساعت 2:45 بود که از خودم جداش کردم و اساسی خوابید ولی خودم دیشب خ...
18 خرداد 1393

شیطنت های گل پسری

عزیز دلم سلام مامانی این روزا هر چقدر بزرگتر میشی شیطون تر میشی و هر روز هم یه کار جدید ازت سر میزنه. دیروز ظهر که از سفر شمال برگشتیم خونه من و بابایی حسابی مشغول جمع و جور کردن و شستشو بودیم  که دیدیم خبری از گل پسری نیست وقتی رفتم آشپزخونه دیدم که گل پسری حسابی دسته گل آب داده و ظرف مخصوص سیب زمینی و پیاز رو انداخته روی زمین و حسابی کثیف کاری کرده بعد هم رفته پشت گاز قایم شده. بعد از اون با کشوی کابینت ها  مشغول بودند و تا جایی که زورشون میرسید محکم میکوبیدش. بعد از یه کم دیگه هم روی شیشه گاز صورت مبارک خودشون رو می بوسیدند. امان از دست این پسر که هیچ جای خونه رو بی نصیب نمیذاره  و مامان یه موقع هایی انرژی ...
17 خرداد 1393

دلم برای پسرم خیلی تنگ شده

عشق مامان جون مامان سلام امروز از اونجایی که قرار بود همسر مهربان ماشین رو ببره معاینه فنی آراد خان ما یه کمی بیشتر خوابید تا قبل از اون اول پسری رو بذاره خونه مامانی و بعد هم بره دنبال کارای ماشین برای همین یه فرصتی شد تا امروز یه کمی بیشتر بخوابیم و پسری ما هم استراحت کنه. من ساعت شش و نیم صبح بود که بیدار شدم و دیدم پسر نازم طبق عادت معمول به پشت خوابیده            وقتی صداش کردم آراد مامان گل پسرم با اینکه چشماش بسته بود یه لبخندی بهم زد که تمام دنیا رو حاضر بودم برای لبخندش بدم. مامانی امروز خیلی خیلی بیشتر از معمول دلتنگتم و برای همین اصلا ساعت نمیگذره&...
12 خرداد 1393